زمان جاری : یکشنبه 27 خرداد 1403 - 8:29 قبل از ظهر
نام کاربری : پسورد : یا عضویت | رمز عبور را فراموش کردم



ارسال پاسخ
تعداد بازدید 958
نویسنده پیام
lili آفلاین


ارسال‌ها : 19
عضویت: 8 /7 /1391
محل زندگی: اصفهان
شناسه یاهو: [email protected]


رمان زیبای و خواندنی بــرق نگاه بهار فصل 2
عزیزم، من فقط ازت پرسیدم یادته چی پوشیده بودم، تو این همه داستانسرایی کردی؟ کافی بود بگی کت و دامن صورتی. می بینی که چقدر کار داریم! پس بدو!
_به روی چشم عروس خانم!
_بعد از این همه سال؟!
_تو در نظر من همیشه همون نسترن خانومی که با لباس سفید عروسی رو به روم وایسادی و من از بوی خوشت سرمستم!
_الحق که دبیر ادبیاتی. حالا لطفاً کمک کن وسایل بعد از ظهر رو فراهم کنیم. اول بدو برو گلفروشی سر خیابون یه مقداری گلهای قشنگ بخر و طبق معمول سلیقه به خرج بده... بدو پسر خوب!
سر ساعت شش بعد از ظهر بود که زنگ در خانۀ آقای نادری به صدا در آمد و بهار پس از برداشتن گوشی در بازکن و شنیدن صدای شهریار تکمۀ در بازکن را فشار داد و گفت:«بفرمایین...»
پس از باز شدن در ، ابتدا محبوبه خانم وارد راهرو شد و سپس آقای مرادی و پشت سرش شهریار با دسته گلی بسیار بزرگ از گلهای رز قرمز و سفید که به شکلی بی اندازه زیبا پیچیده شده بود. دسته گل به قدری بزرگ بود که صورت و بالاتنۀ شهریار از پشت آن دیده نمی شد. بهار جلو رفت، با محبوبه خانم که انگار از دماغ فیل افتاده بود، سلام و روبوسی کرد و پس از سلام کردن به آقای مرادی و خوشامدگویی دسته گل را از دست شهریار گرفت و به آشپزخانه برد تا در گلدان بگذارد.
آقای نادری با ظاهری بسیار آراسته و چهره ای بشاش به پیشواز مهمانان رفت. در مقابل محبوبه خانم سرخم کرد، سپس با آقای مرادی دست داد و روبوسی کرد و پس از آن با شهریار سلام و احوالپرسی گرمی کرد و صورتش را بوسید. نسترن خانم هم با خوشرویی هر چه بیشتر به محبوبه خانم سلام و با او روبوسی کرد و به آقای مرادی و شهریار خوشامد گفت.
نسترن خانم، محبوبه خانم را به اتاقی هدایت کرد تا ضمن درآوردن مانتو، سر و وضع خود را نیز مرتب کند. بهار گلها را درون همان گلدان کریستال زیبا گذاشت و گلدان را بر روی میز غذاخوری گوشۀ اتاق پذیرایی قرار داد و برای آوردن چای به آشپزخانه رفت.
مردها بر روی مبلها نشستند و نسترن خانم، به نشانۀ ادب، منتظر محبوبه خانم شد و سپس با اتفاق به اتاق پذیرایی آمدند. محبوبه خانم لباس شب بسیار گران قیمتی پوشیده بود که به آن مجلس اصلاً نمی آمد و کاملاً پیدا بود که منظور از پوشیدن آن صرفاً فخر فروشی است و بس. گذشته از این، رفتار محبوبه خانم که با تفرعن بیش از اندازه راه می رفت و حرکات بسیار نمایشی اش سبب شد آقای نادری و نسترن خانم نگاهی معنی دار با هم رد و بدل کنند.
آقای مرادی که موهای وسط سرش کاملاً ریخته و با کمک گرفتن از موهای یک طرف سر، قسمتهای بی مو را پوشانده بود، حالتی کاملاً مدیر کلی داشت؛ اما هیچ نشانه ای از غرور و فیس و افاده در او دیده نمی شد. همواره لبخندی بر لب داشت و چشمان میشی اش گویی به مخاطب خود می خندید.
پس از احوالپرسی و خوشامدگوییهای مقدماتی، بهار با سینی چای وارد شد.کت و دامنی صورتی به تن داشت که گل رز مصنوعی صورتی به یقۀ کت آن سنجاق شده بود.شهریار با دیدن بهار در آن لباس، از شدت شگفتی، چند لحظه برجا میخکوب شد و اگر مجبور به حرف زدن می شد، بی تردید این کار را با لکنت انجام می داد. کسی که بیشتر از شهریار دستخوش حیرت شد، خودِ آقای نادری بود، چون آن لباس را بی درنگ شناخت. لباس خود نسترن بود در روز خواستگاری. اندیشید، ای پدر سوختۀ ناقلا، چرا قبلاً به من نگفتی لباس مادرتو می پوشی؟
همه با لبخند و تشکر فنجان چای خود را برداشتند، به جز محبوبه خانم که بی اعتنا و البته با بی ادبی، فنجان چای را برداشت. بی آنکه حتی به بهار نیم نگاهی بیندازد و به لبخند نمکین او پاسخ دهد؛ چیزی که از چشم نسترن خانم و به ویژه شهریار، پنهان نماند.
این رفتار محبوبه خانم، آن هم در نخستین برخورد با کسی که قرار بود عمری در کنار هم زندگی کنند، سبب ایجاد جوّی نامناسب و حکمفرمایی سکوتی آزار دهنده شد. اما آقای نادری با لبخندی خوشایند چینی سکوت را شکست:«با خوشامد گویی مجدد، خیلی مایلم حرف رو با گفته ای از راسل که به اون خیلی علاقه دارم شروع کنم. ایشون گفته ن، بر اثر آمیزش با افراد همفکر و هم سلیقه، خوشبختی انسان بیشتر می شه و مراودت اجتماعی روز به روز زیاد تر. این رو قبلاً خدمت شهریار جان هم عرض کردم. من اعتقاد دارم این گفته در مورد ما کاملاً صدق می کنه، چون از وجنات خانوادۀ جناب مرادی پیداست که افرادی با حسن نیت هستن و بی تردید همفکر، که افتخار دادن در خدمتشون باشیم و بهره ببریم. حقیقتش اینه که بنده، همون اول که شهریار جان رو دیدم متوجه شدم جوونی برازنده و معقوله و با خیلی از جوونهای بی بند و بار امروزی فرق داره.
فکر و سلیقۀ ایشون در خیلی از موارد با بنده و همین طور هم با بهار همخوانی داره و این از نکته های مثبتیه که برای دوام زندگی لازمه...»
محبوبه خانم که با نگاه عاقل اندر سفیه به آقای نادری چشم دوخته بود، حرف او را قطع کرد و گفت:«ولی همدلی از همزبونی بهتره... حتماً این شعرو شنیدین؟»
_بله شنیده م و خوشحالم که سرکار خانم هم اهل شعر و شاعری هستن! اما متوجه مناسبت این مصراع با موضوع صحبت نشدم.
_خب، معلومه دیگه... در این دوران، یعنی دوران دوستی هایی که از توی خیابون شروع می شه، همه سعی می کنن حرفهای خوشایند بزنن و خودشونو موافق فکر و سلیقۀ طرف مقابل نشون بدن؛ ولی وقتی می بخشین ها، خرشون از پل گذشت، دیگه نه همدل هستن، نه هم زبون!نسترن خانم که از همان نخستین نگاه پی برده بود محبوبه خانم رغبتی به حضور در این مراسم نداشته و به احتمال زیاد به اصرار شهریار و یا آقای مرادی آمده است، از شنیدن چنین قضاوت عجولانه و نا عادلانه یکه خورد؛ ولی سعی کرد بر خود مسلط باشد، از این رو با لبخندی که می کوشید طبیعی باشد، گفت:«ولی گمان می کنم بهار و شهریار از اول با صداقت با هم رفتار کردن و هر چی گفته ن از ته دل بوده و قصد گول زدن همدیگه رو نداشته ن، پس بیشتر همدلی بوده.»
محبوبه خانم که متوجه نگاه معنادار و تا اندازه ای خشمگین شهریار شده بود، تنها گفت:« خدا کنه همین طور باشه!»
آقای مرادی که متوجه وخامت اوضاع شده بود، با خنده ای تقریباً بلند گفت:« خب، بگذریم، مثلاً اومدیم خواستگاری و دفعۀ اولیه که همسایۀ روبه رویی رو از رو به رو می بینیم، پس بهتره که خودمونی تر باشیم. خب، جناب نادری واقعاً سعادتیه که در خدمت شما هستیم. ما الان بیشتر از بیست ساله که همسایه ایم؛ ولی تا الان حتی یک سلام و علیک خشک و خالی هم با هم نکرده بودیم. بابا قدیما مردم تا چل کوچه اونورتر رو همسایه می دونستن و حق همسایگی به جا می آوردن. جداً سلام و علیک ها معنا و مفهوم دیگه ای داشت و به قول معروف از جنس دیگه ای بود؛ ولی این روزا... واقعاً جای تأسفه. باز خدا زنده نگه داره این جوونا رو که با آشنایی شون، غریبه ها رو با هم آشنا می کنن. جناب نادری، من هم با عقیدۀ شما در مورد حرف جناب راسل موافقم و قبول دارم که اگر ما همفکر و هم سلیقه نبودیم، الان افتخار حضور نداشتیم.»
شهریار که گویی بهار را بار اولی است که می بیند، چنان محو تماشای او بود که گویی در این عالم نیست و از آنچه بر زبانها جاری می شود کلامی نمی شنود. بهار نیز دست کمی از او نداشت.
نسترن خانم گفت:«چیزی که کار ما رو آسون می کنه اینه که از شهریار خان تا اندازه ای شناخت داریم و این طور که من می بینم، خونوادۀ محترمی هم دارن که جایی برای تردید باقی نمی گذاره که آیندۀ روشنی در انتظار هر دو تاشونه...»
محبوبه خانم باز هم بی مقدمه حرف نسترن خانم را قطع کرد:«ولی ما که از بهار خانم شما شناخت کافی نداریم، چطوری می تونیم اطمینان کنیم می تونه عروس دلخواه ما باشه؟»
این طرز حرف زدن و گفتن چنین کلماتی آب سردی بود که بر روی سر نسترن خانم و آقای نادری می ریختند؛ ولی دخالت شهریار کمی باعث دلگرمی آنان شد.«مامان، من که دربارۀ بهار با شما حرف زدم و گفتم چه دختر نازنینه و چه خونوادۀ محترمی داره،مگه به حرفهای من شک داری؟»
_خب،در وضعیتی که تو هستی، غیر از این چیز دیگه ای نمی گی، یعنی نمی تونی بگی.
چیزی نمانده بود شهریار منفجر شود؛ ولی به هر وضعی بود بر خود مسلط شد و با لبخندی گفت:«با اجازۀ بزرگتر ها، پیشنهاد می کنم بریم سر اصل مطلب، جناب نادری شما بفرمایید.»
آقای نادری که حسابی گیج شده بود، به نسترن خانم و سپس بهار نگاهی پرسشگر انداخت و پس از چند لحظه اندیشیدن گفت:« مثل اینکه خوب شروع نکردیم؛ ولی امیدوارم خوب تمام کنیم. با اجازۀ نسترن خانم و بهار جون باید عرض کنم، جناب شهریار خان از نظر ما مقبوله و به قول فرنگیا اُکی شده ست؛ ولی قراین و شواهد نشون می ده که سرکار محبوبه خانم به این وصلت راضی نیستن...»
آقای مرادی که دید حرفهای محبوبه خانم اثر بدی روی خانوادۀ بهار گذاشته است، کلام آقای نادری را قطع کرد:«با عرض معذرت باید خدمتتون بگم که محبوبه خانم قصد بدی ندارن، خب چون ما اینجا همین یه پسرو داریم و به این دلیل که همسر پسر اولمون شهاب که الان ایران نیست، مارو خیلی اذیت کرد، چشم محبوبه خانم ترسیده؛ وگرنه تا الان هر چیزی که از شهریار دربارۀ بهار خانم شنیدیم خوبی بوده و حُسن.البته من هیچ تردیدی ندارم بهار خانم کاری خواهد کرد که خاطرۀ تلخ عروس اول ما از ذهنمون پاک بشه. حالا خواهش می کنم دربارۀ شرط و شروط و مراسم و رسم و رسومی که بایستی رعایت بشه، هر مطلبی هست بفرمایید.»
این گفته های آقای مرادی جو رو به تشنج را کمی آرام کرد.بهار برخاست، به آشپزخانه رفت تا بار دیگر چای بیاورد. نسترن خانم به دنبالش به آشپزخانه آمد و دید که بهار قطره های اشکی را که بر گونه اش روان شده بود پاک می کند.«عزیز دلم، چیزی نیست، ناراحت نشو، بعضی مادرها روی پسراشون تعصب دارن و می ترسن یکی بیاد و اونو از دستشون بگیره و همۀ محبتش رو مال خودش بکنه، خب، دیدی که آقای مرادی گفت چشمشون از عروس اولشون ترسیده. مطمئنم که تو خلافش رو به اونها ثابت می کنی، گذشته از اینها وقتی بری سر زندگیت، دیگه کمتر با این خانم رو به رو می شی. تا اون وقت هم عقیده ش دربارۀ تو عوض می شه. حالا اشکاتو پاک کن، لبخند بزن و چای بیار که با شیرینی بخورن.»
پس از آمدن بهار و خوردن چای و شیرینی، حرفهای مختلفی دربارۀ وضعیت اقتصاد و و دیگر حرفهای روزمره بر زبانها جاری شد.سپس آقای نادری برای اینکه پیش از صرف شام حرفها زده شده باشه، گفت:«خب عزیزان، اگه سرکار محبوبه خانم، جناب مرادی و شهریار جان موافق باشن، هفتۀ آینده که روزهای اول سال نو ست، مهمانی نامزدی کوچکی برگزار کنیم، حلقه ای رد و بدل بشه و بقیۀ کارها بمونه برای اواخر خرداد آینده که بهار دیپلمش رو می گیره و شهریار جان هم که فعلاً درسش تموم می شه.»
آقای مرادی با تکان دادن سر موافقت خود را اعلام داشت. شهریار گفت:«هر طور میل شما باشه، من موافقم.»
همه ساکت بودند و منتظر محبوبه خانم. او که گویا قصد نداشت کلامی بر زبان آورد، مانند مجسمه ای ساکت نشسته بود و متفکر می نمود. همۀ نگاه ها متوجه او بود که ناگهان دهان باز کرد:«ولی یه شرط داره... و اون هم اینه که، بعد از ازدواج، شهریار باید طبقۀ بالای خونۀ ما زندگی کنه. بچه م نه پول داره که خونۀ دیگه ای اجاره کنه و نه من دوست دارم از اون دور باشم!»
بهار که از این حرف یکه خورده بود، به شهریار چشم دوخت. او که غافلگیر شده بود، لحظاتی ساکت ماند؛ اما خیلی زود بر خود مسلط شد و گفت:«اجازه بدین مراحل مقدماتی طی بشه، دربارۀ این موضوع می شه بعداً تصمیم گرفت. شاید من تونستم از شرکتی که باهاش همکاری می کنم وامی بگیرم و خونه ای اجاره کنم.»
محبوبه خانم که دوست نداشت روی حرفش حرفی زده شود، گفت:«همین که گفتم! یعنی زندگی در کنار مادر شوهر اون قدر بَده که حتی نمی خواین اسمشو بیارین؟ پس چی شد اون همدلی؟»
آقای نادری به بهار نگاهی انداخت، سپس با خوشرویی گفت:«چه اشکالی داره؟ زندگی ها که از هم جداست! می شه با حَُسن همجواری در کنار هم زندگی کرد. اگه خدای نکرده، زبونم لال، مشکلی پیش اومد، اون وقت می شه یه فکری کرد. انشاءالله که مبارکه!»
همۀ حاضران کف زدند و نسترن خانم ظرف شیرینی را دور گرداند. پس از آن دیگر حرفی از خواستگاری و مراسم به میان نیامد. محبوبه خانم با چهرۀ در هم و دماغی بالا گرفته نشسته و کاملاً متفکر بود و به ندرت در گفت و گو ها شرکت می کرد. شام در جوی آرام و در حالی صرف شد که هر یک از حاضران فکری در سر داشت.
خداجون ازت متشکرم... از اینکه آرزوی منو برآورده کردی ازت ممنونم؛ ولی ای کاش مادر شوهر مهربون تری نصیبم می کردی. حداقل کاری کن از لجبازی دست برداره. من که می دونم ته دلش راضی نیست من عروسش بشم... خدا جون کاری کن با من مهربون بشه و بذاره با شهریار آروم زندگی کنم... با همۀ اینها بازم ازت ممنونم.
بهار، پس از زمزمۀ این کلمات در حیاط امامزاده صالح و رو به حرم، به سرعت بیرون آمد، به میدان تجریش رفت و با تاکسی راهی خانه شد. هم امیدوار بود، هم ترسان.علت مخالفتهای مادر شهریار را نمی دانست و از همین می ترسید. زمانی که دشمن نامرئی است بیش از همه باید ترسید.
آن شب، پس از رفتن شهریار و پدر و مادرش، نسترن خانم آشکارا اعلام کرد که از محبوبه خانم اصلاً خوشش نیامده است و به هیچ وجه رضایت نمی دهد که بهار، پس از ازدواج، در طبقۀ دوم آن خانه و زیر نظر مستقیم محبوبه خانم زندگی کند. از طرز برخورد و حرفهای محبوبه خانم معلوم بود که می خواهد بگوید اینجا رئیس منم و حق دخالت در هر کاری را دارم.این چیزی بود که نه بهار تاب تحملش را داشت، نه نسترن خانم و نه آقای نادری. همۀ امید بهار به شهریار بود که بتواند مادرش را منصرف کند و زندگی مستقلی را برای خودشان تدارک ببیند. البته قراین نشان می داد که شهریار با تصمیم مادرش تا اندازه ای رضایت دارد که شاید ریشۀ اقتصادی داشت و اینکه او توان مالی تهیۀ خانه ای مستقل را نداشت.
فرارسیدن نوروز بهانه ای شد که شهریار با دسته گلی بزرگ و زیبا از رزهای زرد و انگشتری که به عنوان عیدی برای بهار خریده بود،به دیدنش بیاید و از آقای نادری یک سکه به عنوان عیدی بگیرد. همان روز هم قرار گذاشتند روز جمعۀ بعدی که مصادف بود با ششمین روز عید، مراسم نامزدی مختصری در خانۀ آقای نادری برگزار شود. آقای نادری از شهریار خواست تعداد مهمانان را به او اطلاع دهد تا بتواند مقدمات جشن را فراهم سازد.
با توجه به تعطیلات نوروز، در تهیۀ حلقه با مشکل مواجه شدند که آقای مرادی، به دادشان رسید. یکی از دوستانش جواهر فروشی بود که از بخت خوش، آن سال به مسافرت نرفته بود.آقای مرادی با دوستش که آقای طلاچیان نام داشت، تماس تلفنی گرفت و موضوع را در میان گذاشت. روز پنجم عید که پنجشنبه بود، بهار و شهریار به اتفاق آقای مرادی و محبوبه خانم به جواهر فروشی آقای طلاچیان رفتند؛ ولی محبوبه خانم هیچ یک از حلقه ها را نپسندید و آنها را در شأن پسرش ندانست. چون جای دیگری باز نبود و برای جمعه حتماً می بایست حلقه می خریدند، آقای طلاچیان، به خاطر سابقۀ دوستی طولانی با آقای نادری، قبول کرد که دو حلقه از بهترین حلقه هایی را که داشت، به شهریار و بهار قرض بدهد که در مراسم نامزدی به دست کنند، سپس آنها را به او برگردانند و در فرصت مناسب حلقۀ مورد نظرشان را بخرند. محبوبه خانم، با اکراه تمام، این پیشنهاد را پذیرفت و دو حلقه انتخاب کرد؛ بی آنکه به بهار و شهریار اجازۀ دخالت دهد.
بهار از این همه خودرأیی و استبداد محبوبه خانم بی اندازه دلگیر شده بود و این را شهریار از چهره اش می خواند؛ ولی با اشارۀ چشم و ابرو از او خواست چیزی نگوید تا مشکلی پیش نیاید . و بهار، فقط به خاطر شهریار، پذیرفت.
پس از قرض گرفتن حلقه، شهریار، در حدود سه ساعتی، به همۀ خیابانهایی که در آن بوتیکی سراغ داشت سر زد تا شاید لباس مناسبی برای نامزدی بهار بخرد؛ اما موفق نشد، چون بیشتر مغازه ها و بوتیکها بسته بود و مغازه های باز هم لباس مناسبی نداشتند. البته در طول راه محبوبه خانم آنی از غر زدن دست بر نمی داشت و بر بیهوده بودن چنین خرجهایی تأکید می کرد.
نزدیک ساعت هشت شب بود که بهار به خانه رسید و نخستین کارش این بود که به اتاق خود رفت و پس از تعویض لباس، به حمام رفت، در آن را بست و چند ثانیه ای جیغ کشید. نسترن خانم که از جیغ ناگهانی بهار بی اندازه ترسیده بود، پشت در حمام رفت و با اضطراب در زد:«بهار، بهار، چی شد مادر؟»
تنها چیزی که به گوشش رسید، صدای گریۀ بهار بود و بعد صدای دوش آب. نسترن خانم چند بار به در حمام زد و از بهار خواهش کر در را باز کند.پس از دقایقی، بهار در را باز کرد و در حالی که لباس حوله ای خود را به تن کرده بود، با چشم گریان مادرش را در آغوش گرفت.
¬¬_چیه مادر، چرا گریه می کنی؟ تو رفتی خرید نامزدی... چرا با چشم گریون برگشتی؟!
بهار که گریه اش به هق هق بدل شده بود، فقط می گفت:«محبوبه خانم! محبوبه خانم! محبوبه خانم!»
نسترن خانم که دریافته بود زهرِ کلام محبوبه خانم دخترش را سوزانده و به گریه انداخته است، آرام به پشتش زد، محکم در آغوشش فشرد و گفت:«عزیزم، عزیزم... قرار نیست از الان به این حال بیفتی! هنوز اول راهی... خب، بعضی آدم ها زبونشون تلخه و طبیعتشون اینه... نمی تونن خودشونو عوض کنن... درست می شه.شک ندارم زمانی می رسه که اگه یه روز محبوبه خانم رو نبینی، دلتنگش بشی... صبور باش عزیزم.»
بهار که آرام گرفته بود، آرام زیر لب گفت:«خدا کنه این طور باشه که شما می گین.»
آقای نادری که برای خرید بیرون رفته بود، در این لحظه بازگشت و پس از گذاشتن خودرو اش در پارکینگ هر چه در صندوق عقب بود خالی کرد، بالا آورد و به آشپزخانه برد. بیشتر از آنچه خریده بود شامل میوه و شیرینی خشک و آجیل می شد و گفت که شیرینی تر را سفارش داده است که فردا می گیرد. او دید نسترن چهره ای در هم دارد، پرسید:«خانم، چیزی شده؟ بهار کجاست؟»
_بهار توی اتاقشه.
_حلقه خریدن؟
_منم نمی دونم. بهار پیش پای تو اومد، دوید توی حموم و خیلی هم گریه کرد.
_گریه کرد؟ از شوق یا...
_نه از دِق. از دست محبوبه خانم و زبونش...
_خب، تو که می دونی محبوبه خانم دست خودش نیست. یادته ک با هم در موردش حرف زدیم. فعلاً باید یه جوری باهاش کنار بیایم تا ببینیم چی می شه. خب،حالا برو سراغ بهار و بیارش اینجا ببینیم چه کار کرده ن.
بهار که با جیغ زدن در حمام خود را تخلیه کرده و از فشار روحی ناشی از خودداری از پاسخ دادن به محبوبه خانم رها شده بود، همه چیز را از سیر تا پیاز تعریف کرد. نسترن خانم و آقای نادری دخترشان را به آرامش دعوت کردند و از او خواستند فعلاً خویشتنداری نشان دهد؛ اما اگر برایش امکان ندارد و خیلی زیر فشار است، می تواند میان شهریار و مادرش یکی را انتخاب کند. یا عشق شهریار و تحمل تلخ زبانی مادرش و یا دست کشیدن از شهریار و رها شدن از نیش زبانهای محبوبه خانم. و بهار تصمیم گرفت با شکیبایی از عشق خود دفاع کند.
مراسم نامزدی، به خواستۀ شهریار و بهار ساده برگزار شد. مهمانان از طرف بهار عبارت بودند از خاله اش نوشین، عمه اش نیره و یکی دیگر از عموهایش به نام منصور و خانمش نسیم. شهریار هم به اتفاق پدرش،مادرش، خاله اش منیژه خانم، عمه اش توران خانم و شوهر عمه اش سعید خان در جشن نامزدی شرکت داشت.البته هنوز نیم ساعت از آغاز جشن نگذشته بود که زنگ در به صدا درآمد و وقتی بهار گوشی در بازکن را برداشت، صدایی با عشوه گفت:«باز کنین، منم شیما هستم، مهمون مادر دوماد!»
چهرۀ بهار از شنیدن نام شیما در هم رفت؛ ولی چاره ای نداشت به جز بازکردن در. شیما، طبق معمول، با آرایشی بسیار غلیظ و لباسی عجیب و غریب مانند لباسهای مانکن ها ی نمایشهای لباس که در ماهواره نشان می دهند، وارد شد و در حالی که پیوسته می خندید، به همه سلام کرد. قیافۀ شهریار و آقای مرادی در آن لحظه دیدنی بود. محبوبه خانم شیما را عزیزترین دوست خود معرفی کرد.
بهار که برای تمدد اعصاب به داخل آشپزخانه رفته بود، لیوانی آب نوشید و با خود قرار گذاشت وجود آن دختر را نادیده بگیرد تا بتواند آرامش خود را حفظ کند. موسیقی ملایمی که از دستگاه پخش صوت به گوش می رسید، پس از دخالت شیما، به موسیقی تند و آهنگهای قر دار تبدیل شد و شیما وسط آمد و مانند رقاصه ای حرفه ای می رقصید و همه را با پررویی به رقص دعوت کرد. با آنکه غیر از محبوبه خانم هیچ کس به او روی خوش نشان نمی داد، شیما از رو نمی رفت و بی توجه به همه چیز و همه کس به کار خود ادامه می داد.
بهار از فرصتی استفاده کرد، شهریار را به گوشه ای کشید و گفت:«ببینم شهریار، این دختره رو برای چی دعوت کردی؟»
_من دعوت نکردم! به خدا روحم بی خبر بود. همش زیر سر مامانه. من نمی دونم از این دخترۀ قرتی چی دیده که ازش این قدر طرفداری می کنه و همیشه مثل دم بهش چسبیده! ازت خواهش می کنم امشبو تحمل کن و چیزی نگو تا من تکلیفم رو با این دختره روشن کنم.
_به جای اون دختره، باید تکلیفتو با مادرت روشن کنی!
_عزیزم، می دونم خیلی آزارت داده؛ ولی مادرمه چه کارش کنم؟ تو می تونی از مادرت دست بکشی؟
_اگه چنین مادری داشتم، حتماً این کارو می کردم! من که گمان می کنم مادرت به عمد این کارها رو انجام می ده که تو از من دست بکشی.
_عزیزم، امشب وقت این حرفها نیست... ما تازه می خوایم نامزد بشیم. بهت قول می دم رفتار مامان عوض می شه. تو یه کم دندون سر جیگر بذار!
شیما که آن دو را در گوشه ای گرم گفت و گو دید، به سویشان رفت و با پررویی تمام گفت:«به به! عروس داماد هنوز هیچی نشده، خلوت کردن! بابا بیاین وسط قِر بدین... برای حرف زدن وقت بسیاره!» و دست هر دو را گرفت و آنان را به وسط اتاق پذیرایی کشید. بهار و شهریار، بدون هیچ حرکتی که نشانۀ رقصیدن باشد رفتند و بر روی مبلی نشستند؛ ولی شیما با پررویی و تنهایی به رقص ادامه داد.
سرانجام حلقه رد و بدل شد و هنگامی که بهار قصد داشت حلقه را در انگشت شهریار کند، محبوبه خانم بی مقدمه گفت:«البته این حلقه در شأن داماد نیست، ولی چون همه جا بسته بود، برای به هم نخوردن مراسم اینها رو عاریه گرفتیم!»
این توضیح نابجا و بی مناسبت شهریار را از درون منفجر کرد و آثار آن بر چهره اش که به سرخی گراییده بود، آشکار شد. چیزی نمانده بود نسترن خانم هم منفجر شود؛ ولی آقای نادری با ایما و اشاره به او فهماند که خویشتنداری کند. شامی که از بیرون سفارش داده شده بود؛ در محیطی آرام صرف شد و پس از آن مهمانان بهار یک به یک خداحافظی کردند. عمو منصور، هنگام خداحافظی، وقتی گونۀ بهار را می بوسید، آرام در گوشش گفت:«مبارکت باشه؛ ولی خدا صبرت بده با این مادر شوهر!»
مهمانان شهریار نیز خداحافظی کردند و یک به یک مجلس را ترک گفتند، اما شهریار، با اجازۀ آقای نادری و نسترن خانم، ماند تا با بهار کمی صحبت کند. محبوبه خانم هنگام بیرون رفتن رو به شهریار گفت:«مادر زیاد نمونی! خسته ای بیا خونه استراحت کن!»
این حرف بیش از همه شهریار را عصبی کرد و باعث شد تنها نگاهی آکنده از خشم به مادرش بیندازد و چیزی نگوید. پس از رفتن مهمانان و خلوت شدن خانه، نسترن خانم دیگر نتوانست جلو خود را بگیرد و رو به شهریار گفت:«شهریار خان به نظر شما می شه با آدمی که زبونش این قدر تلخه و هر دقیقه آدمو نیش می زنه در زیر یک سقف زندگی کرد؟»
_نسترن خانم من واقعاً شرمنده م. حق با شماست، خیلی سخته که آدم این حرفها رو بشنوه؛ ولی به روش نیاره. خود من بعضی وقتها از زورگویی مامان به مرز انفجار می رسم؛ ولی خب مادره و احترامش واجب. من تا وقتی یادم می آد همین طور بوده. یعنی یکی از علتهای طلاق گرفتن زن شهاب دخالتهای مادرم بود. درسته اون زن از لحظۀ اول ورودش به زندگی شهاب اونو چزوند؛ ولی مامان هم بی تقصیر نبود. اما من سعی می کنم بهار رو از مامان دور نگه دارم.
¬_ قصد من جدا کردن شما از مادرتون نیست. اصلاً چنین هدفی ندارم؛ ولی من و نادری همین یه دخترو داریم و دلمون نمی خواد وقتی رفت خونۀ شوهر همیشه چشمش گریون باشه. خب، اگه مادر شما از بهار خوشش نمی آد، رک و راست بگه، دیگه این همه نیش و کنایه لازم نیست.
_باز هم می گم من واقعاً شرمنده م. نمی دونم مامان چرا این کارها رو می کنه؛ البته نه اینکه ندونم، ولی کاملاً یقین ندارم... راستش به نظرم دلش می خواد اون دخترۀ وقیح رو، بنده رو می بخشین این جوری حرف می زنم، بله اون دختره رو عروس خودش کنه. من نمی دونم اون دختر که همه رو از خودش بیزار کرده، چطوری دل مامانو به دست آورده که این قدر شیفته ش شده. اما شاید باورتون نشه در عرض چند سالی که این دختر به خونۀ ما رفت و آمد داره، یک بار نشده کتی به سلامش جواب بدم. من با برادرش،نیما، که الان امریکاست دوست بودم؛ ولی با شیما هیچ وقت رابطۀ خوبی نداشتم و به نظرم همین موضوع باعث شده اون جَری بشه. خدا می دونه؛ ولی شاید این رفتارهای مامان باری همینه؛ وگرنه آدم بدجنسی نیست. خودخواه بله؛ اما بدجنس نبوده.
آقای نادری که تا این لحظه ساکت بود، گفت:«شهریار جان، خداوند هیچ کس رو ذاتاً بد نیافریده. می دونیم که انسان بهترین آفریدۀ خداست، پس خدا همۀ هنرش رو در آفریدن انسان به کار برده و همۀ صفات نیک رو در وجودش به ودیعه گذاشته. پس بدی و شر و خباثت در ذات انسان نیست، بلکه اکتسابیه و اون هم به خیلی چیزها بستگی داره، از جمله شرایط زندگی و دوران کودکی آدم؛ یعنی وقتی که لوح ضمیرش داره شکل می گیره. بی تردید مادر شما، در دوران کودکی مورد محبت بیش از اندازه بوده و ببخشید ها، لوس بار اومده و هر چی خواسته براش مهیا بوده. بعد هم که بزرگ شده، تحت تأثیر دوران کودکی، حرف حرف خودش بوده و مطمئنم اگه از آقای مرادی بپرسین، تصدیق می کنه که محبوبه خانم از اول زندگی حرف خودشو به کرسی نشونده و الان هم همین قصد رو داره. من واقعاً قصد بدی ندارم؛ ولی تردید دارم محبوبه خانم اجازه بده تو و بهار زندگی بی دردسر و توأم با آرامشی داشته باشین. البته خدا کنه من اشتباه کرده باشم.»
شهریار که در همۀ مدت سخن گفتن آقای نادری سراپا گوش بود، گفت:«جناب نادری، با فرمایشهای جنابعالی صددرصد موافقم؛ اما چون بهارو خیلی دوست دارم و در ضمن نمی خوام به مامان بی احترامی بکنم، همۀ تلاشم رو به خرج می دم تا مسئله رو طوری حل کنم که عدالت رعایت بشه. کار سختیه؛ اما ممکنه.»
آن شب دیگر در این باره حرفی زده نشد و بهار و شهریار تا پاسی از شب در کنار یکدیگر نشستند و برای آینده نقشه کشیدند. شهریار مدتی هم با آقای نادری در مورد سینما و هنر بحث کرد و معلومات او در این زمینه تعجب نسترن خانم را برانگیخت.
_آخرش دل کندی اومدی؟ می دونی ساعت چنده؟
_مامان شما هنوز نخوابیدین؟
_مگه دلواپسی می ذاره آدم بخوابه!
_دلواپسی، دلواپسی برای چی؟ مگه رفته بود جبهه یا توی قبیلۀ آدمخورها؟!
_والله چه عرض کنم! همچین منطقۀ بی خطری هم نبود.
_اون بیچاره ها که نهایت لطف و مهربونی رو در حق همۀ مهمونا کردن! آقای نادری مثل پروانه دور همه می گشت و دقیقه ای از پذیرایی غفلت نمی کرد.نسترن خانم هم همین طور. همه راضی بودن، الّا شما! اونها دیگه چه کار بایستی می کردن که نکردن.
_ می تونستن مراسمو بندازن توی یه سالن آبرومند.
_برای ده نفر آدم سالن بگیرن؟ کدوم سالن رو سراغ داری که مخصوص ده نفر باشه؟ مامان شما چه حرفها می زنین.
_آره دیگه، حالا حرفهای ما بد شد، حرفهای نسترن خانم و آقای نادری خوب باشه... بشکنی ای دست! زحمت بکش، خون دل بخور، بچه بزرگ کن، بعد دستمزدتو این جوری می دن. باشه، این رسم روزگاره!
_ببخشین مادر، الان، به قول شما دیر وقته، اجازه بدین من برم بخوابم که خیلی خسته م. اگه عمری باقی بود، فردا و فردا ها در خدمتتون هستم. فعلاً شب به خیر!
روز بعد که شنبه بود، اداره ها باز شده بود؛ ولی آقای مرادی که چند روز بعد را نیز مرخصی گرفته بود ، در خانه ماند. شهریار چون دیر وقت خوابیده بود، نزدیکی های ظهر از خواب بیدار شد. از محبوبه خانم اثری نبود و شهریار تنها پدرش را در خانه یافت که در آشپزخانه مشغول پوست کندن سیب زمینی بود.
¬_سلام بابا، چه کار می کنی؟
_سلام آقا دوماد گل! چقدر خوابیدی! من دارم سیب زمینی پوست می کنم، می خوام کتلت درست کنم.
_آخه دیشب دیروقت اومدم خونه. ببینم از اون کُتلتهایی که منم خیلی دوست دارم؟
_بله دیگه... می دونی شهریار، الان بهترین روزهای عمرته. دوران نامزدی، اون هم نامزدی که آدم دوستش داشته باشه یه چیز دیگه س! از من می شنوی، از این روزها خوب استفاده کن، که یه روز حسرتشو نخوری.
_مگه شما می خورین؟!
_آره... آره پسرم. حسرت اینو می خورم که چرا دوران نامزدیم با دختری مثل محبوبه خانم گذشت که خون جگرم کرد.
_خب، اگه دوستش نداشتین، چرا باهاش نامزد کردین که بعد کارتون به ازدواج بکشه؟
_پدر عشق بسوزه...
_مگه شما عاشق مامان بودین؟!
_من بله؛ البته خیال می کردم عاشقشم؛ ولی نبودم، یه هوس دوران خام جوونی بود. مادرتم، تا می تونست، منو چزوند. وضعیت من و مادرت، درست مثل تو و بهار بود؛ یعنی همسایه بودیم. منتها دیوار به دیوار. مامانت دختر خیلی خوشگلی بود و منم عاشق ریخت و قیافه ش شدم؛ غافل از اینکه، ای برادر سیرت زیبا بیار! مامانت دختر یکی یه دونۀ مامان و باباش بود و تا دلت بخواد لوس... البته آدم وقتی جوونه و شور جوونی بر وجودش غالبه، کمتر به آخر وعاقبت کار فکر می کنه. یادمه وقتی مادر خدا بیامرزم گفت بعد از عروسی طبقۀ بالای خونه ش که کاملاً هم مستقل بود زندگی کنیم، مادرت قشقرقی به راه انداخت اون سرش ناپیدا، خودت خوب می دونی که من از بچگی پدر نداشتم و مادرم همۀ زندگیشو صرف بزرگ کردن من و خواهرم توران کرد. اون زمان توران شوهر داشت و من با مادرم زندگی می کردم. محبوبه کاری کرد که پیرزن بیچاره خونۀ درندشتی رو که از پدرش بهش ارث رسیده بود، فروخت و یه آپارتمان جداگانه برای من خرید که با تازه عروسم توش زندگی کنم. من که از همون اول از آپارتمان خوشم نمی اومد، وقتی توی ادارۀ دارایی مشغول به کار شدم، یه وام گرفتم، آپارتمانم رو فروختم و اینجا رو خریدم. منظورم اینه، مادرت که اون زمان برای یک جا زندگی کردن با مادر شوهر اون جنجالو به پا کرد، حالا خودش از عروسش می خواد که با مادر شوهر یه جا زندگی کنه... اون هم با چنین آدمی! البته بابا جون، از یه نظر درست می گه، تو تازه می خوای بری سر کار و زندگی تشکیل بدی. اون قدر پول نداری که خونه بخری... حتی اجاره هم نمی تونی بکنی، چون کلی پول ودیعه لازم داره. منم که کارمندم، نمی تونم کمک چشمگیری بهت بکنم پس، این پیشنهاد مادرت بد نیست؛ اما به شرط و شروط.
_چه شرط و شروطی؟
_ پا روی دم مادرتون نذارین و هر چی می گه گوش بدین.
_فعلاً که اون پا روی دم ما می ذاره. بابا، خودت خونوادۀ بهارو دیدی و متوجه شدی که چه آدم های نازنینی هستن. خود بهار هم که واقعاً بی نظیره. ولی مامان نمی دونم چرا این قدر سر راه ما سنگ اندازی می کنه و باعث آزار و فرار اونها می شه.
_راستش، منم کارهاشو نمی پسندم و حرفاش ناراحتم می کنه؛ ولی چه کار می تونم بکنم. یا باید ازش جدا بشم، یا یه جوری باهاش بسازم؛ چون اون همینه و عوض نمی شه. البته گمون می کنم بهار بتونه روش تأثیر بذاره و عوضش کنه.
_به شرطی که مامان اجازه بده اون بیچاره پاشو توی زندگی من بذاره. بابا، من همۀ امیدم به شماست، یه کم با مامان حرف بزن، راضیش کن که از مخالفت با بهار و دخالت بیش از اندازه توی کارهای من دست ور داره، بذاره به حال خودمون باشیم. این طوری احترام خودشم بیشتر حفظ می شه، ما هم راحت تریم.
_تو خیال می کنی من نگفته م؟ از روزی که رفتیم خواستگاری تا به حال چند بار باهاش جر و بحث کردم؛ ولی اون زیر بار نمی ره و حرف خودشو می زنه. من واقعاً مونده م که با این زن چه کار کنم.
روز دوازدهم فروردین شهریار به خانۀ آقای نادری آمد و پیشنهاد کرد اگر موافق باشند، روز سیزده به در را به شمال بروند و در ویلای عمه توران بمانند. او گفت می توانند بعد از ظهر راه بیفتند و به ویلای عمه توران که در نزدیکی نوشهر است بروند.
_البته اینو از طرف عمه توران می گم. از دیروز تا به حال شاید پنج شیش بار زنگ زده و باور کنین خواهش کرده که شما حتماً تشریف بیارین. عمه توران مخصوصاً از نسترن خانم خیلی تعریف کرد و گفت اگر آقای نادری، نسترن خانم و بهار جون تشریف بیارن، خیلی منت سر ما گذاشتن و سعید خان هم خیلی خیلی خوشحال می شن.
آقای نادری به نسترن رو کرد و گفت:«خانم،شما هر چی بفرمایین، ما هم موافقیم، مگه نه بهار جون؟»
_این که معلومه بابا.
نسترن خانم که از رویارو شدن با محبوبه خانم اکراه داشت و می دانست که با رفتار پرنخوتش باز هم او و بهار را خواهد آزرد، لحظاتی ساکت ماند، به بهار و آقای نادری نگاه کرد، سپس گفت:«خودتون می دونین که من عاشق شمالم، به خصوص در این فصل سال؛ اما...»
شهریار بی درنگ گفت:«مامان، می دونم تو ذهنتون چی می گذره... ولی قول می دم نذارم حرفی زده بشه که شما رو برنجونه... سر مامانو یه جوری گرم می کنم که کاری به کار شما نداشته باشه. اگه بیاین عمه توران خیلی خوشحال می شه. از من خیلی خواهش کرد. پس قبول می کنین، درسته؟»
نسترن خانم پس از کمی فکر کردن، گفت:«خب... باشه؛ اما فقط به خاطر تو و عمه توران!»
آقای مرادی و خانواده اش، که البته شیما هم جزوشان بود، با خودروی خودشان رفتند؛ ولی شهریار با خودروی آقای نادری و همراه بهار آمد که هم راهنمایی کند و هم در کنار بهار باشد. آقای مرادی از جلو می رفت و آقای نادری پشت سرش و سعی می کرد فاصله ای میان دو خودرو نیفتد.
وقتی به ویلای عمه توران رسیدند، خود او جلوی در بزرگ و ماشین روی ویلا و تقریباً نزدیک جاده ایستاده بود. او، با دیدن نسترن خانم و بهار به پیشوازشان رفت، با آنان روبوسی کرد و خوشحالی بیش از اندازۀ خود را از آمدنشان ابراز داشت. چون آقای مرادی هنوز نرسیده بود، عمه توران همه را به داخل ویلای بزرگ و دو طبقه شان که در زمینی به مساحت حدود دو هزار متر مربع بنا شده بود، هدایت کرد. جلوی ساختمان ویلا، سعید خان به پیشوازشان رفت و از آنان بی اندازه تشکر کرد که دعوت او و عمه توران را پذیرفته بودند. وقتی آقای مرادی رسید، استقبال سرد عمه توران از محبوبه خانم، با دیدن شیما سردتر شد. اما شیما با پررویی هر چه بیشتر، جلو رفت، عمه توران را به گرمی بوسید و با سعید خان دست داد. از چهرۀ سعید خان پیدا بود که می خواست بگوید، این همه پررویی به خدا نوبره ، اما کلامی بر زبان نیاورد.
هوا عالی بود؛ ابری با نم نم باران پوست انسان را نوازش می داد.شهریار از بهار خواست به اتفاق به لب دریا که در سمت شمال ویلا واقع بود، بروند تا از نسیم ملایمی که می وزید لذت ببرند. آقای نادری و آقای مرادی و سعید خان به داخل ساختمان رفتند تا با هم گپی بزنند. عمه توران به آشپزخانه رفت تا با کمک خدمتکاری که از اهالی بومی بود، ترتیب شام را بدهد. شیما و محبوبه خانم به یکی از اتاقهای طبقۀ دوم ساختمان رفتند تا لباس عوض کنند و سپس با هم به کنار دریا بروند. لطافت هوا حتی به مرده هم جان می بخشید و بهار که چند سالی بود به دلیل مشغلۀ آقای نادری نتوانسته بود به شمال بیاید، محو تماشای گلکاری زیبای محوطۀ ویلا بود که تا نزدیک ساحل ادامه داشت.آن دو، دست در دست یکدیگر و فارغ از هر فکری، بی آنکه کلامی بر زبان آورند، با پای برهنه بر روی ماسه ها قدم می زدند و گفتنی ها را با زبان سکوت و امواج ذهنی به هم می گفتند. هر چند لحظه یک بار هر دو بر می گشتند، به چشمان یکدیگر خیره می شدند و گویی منظور همدیگر را دریافته باشند، سر تکان می دادند، چند لحظه پلکها را بر هم می فشردند و به راه خود ادامه می دادند.
در همین لحظه صدای شلیک خنده هایی سکوتشان را بر هم زد. شیما و محبوبه خانم، در حالی ک با قدمهای تند از پشت سر به شهریار و بهار نزدیک می شدند، بلند بلند می خندیدند و کلماتی نامفهوم بر زبان می آوردند. تنها چیزی ک شهریار و بهار هنگام عبور آن دو از کنارشان شنیدند کلمۀ «لیلی و مجنون» بود و سپس دوباره خنده ای بلند و تمسخر آمیز. شهریار به بهار نگاه کرد، به نشانۀ تأسف سر تکان داد و فقط گفت:«بهشون اهمیت نده!»
شیما و محبوبه خانم دوباره برگشتند و هنگام عبور از کنار بهار و شهریار باز هم همان حرکت را انجام دادند و همان حرف را زدند. بهار داشت از کوره در می رفت؛ اما شهریار دست او را که در دست داشت، فشرد و گفت:«بی خیال شو!»
وقتی این حرکت باز هم تکرار شد، بهار که پی برده بود قصد محبوبه خانم و شیما چیست، از شهریار خواست به ویلا برگردند و شهریار پذیرفت؛ اما پیش از برگشتن، شهریار منتظر ماند تا شیما و محبوبه خانم به نزدیکی آنان برسند. وقتی خوب نزدیک شدند، رو به شیما گفت:«به نظر من، تو منفورترین آدم دنیایی و مادرم، با این سن و سالش، آلت دست تو بی سر و پا شده!»
اما هنوز یکی دو قدم بیشتر بر نداشته بود که محبوبه خانم تقریباً با فریاد گفت:«تو هم بی چشم و رو ترین پسر دنیایی که به خاطر یه دختر بچۀ لوس و ننر احترام مادرشو زیر پا می ذاره!»
شهریار که کاسۀ صبرش لبریز شده بود، گفت:«این شمایین که احترام خودتونو نگه نمی دارین! لوس این دختر یا اون آشغالی که شما رو خام کرده که با زندگی من بازی کنین تا اون به مقصودش برسه... مادر دیگه بس کنین! بهار خیلی خانومه که در برابر این همه بی احترامی شما سکوت می کنه و چیزی نمی گه...»
_خیلی ناراحته راهشو بگیره و بره... هرّی، کسی ازش دعوت نکرده!
بهار دیگر نتوانست طاقت بیاورد. در حالی که دو دست خود را جلوی صورتش گرفته بود، ناله ای کرد و های های گریه را سر داد و به سوی ساختمان ویلا دوید. اما شهریار که نمی خواست کسی از موضوع خبردار شود، با برداشتن چند قدم بلند به او رسید، بازویش را گرفت و نگهش داشت.
_صبر کن عزیزم! خواهش می کنم... می خوای همه رو ناراحت کنی؟! من ازت خیلی خیلی عذر می خوام! مامان قصد بدی نداره، فقط... فقط تحت تأثیر حرفهای این دختره س... مطمئن باش ترتیب این کارو می دم. فقط صبر کن برسیم تهران... این دفعه دیگه می دونم چه کار کنم... خواهش می کنم!
بهار که همچنان می گریست، با همان صدای آکنده از بغض گفت:«مگه نشنیدی چی گفت؟ آدم باید خیلی پر رو باشه که با شنیدن این حرف دیگه بمونه... اون، اون رک و راست گفت که از من متنفره و دلش می خواد گورمو گم کنم. تو بازم می گی چیزی نگم... من که دیگه نمی تونم!»
محبوبه خانم و شیما که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده، با حالتی پر نخوت و با فیس و افاده از کنار آن دو گذشتند و به سوی ساختمان ویلا رفتند و شهریار با نگاهی غضب آلود بدرقه شان کرد.
بهار همچنان می گریست و شهریار دلواپس آن بود که نکند خانم یا آقای نادری به هوای قدم زدن در کنار دریا، از آنجا رد شوند و بهار را در آن وضعیت ببینند و متوجه موضوع بشوند. آن وقت همه چیز به هم می خورد.
_بهار جون، خواهش می کنم دیگه گریه نکن. بهت قول می دم رفتیم تهران همه چیز درست می شه. خواهش می کنم آروم بگیر که عمه توران و بقیه متوجه نشن؛ وگرنه اوقات تلخی پیش می آد و خیلی امکان داره بابام با مامان حرفش بشه و اگه مامان سر لج بیفته، دیگه کسی جلودارش نیست.ممکنه همین الان بره سر جاده، سوار ماشین بشه، بره تهران. من اونو می شناسم... دل بابا هم از دستش خونه؛ ولی آدم ها رو نمی شه عوض کرد. من باید یا از تو دل بکنم،یا از مادرم دست بکشم. به نظر تو چه کار کنم؟ دست کشیدن از تو برام غیر ممکنه... مامان هم که این طوریه، تو بگو چه کار کنم؟
بهار ساکت بود. بلند شد، چند قدمی راه رفت، نفسی عمیق کشید، سپس برگشت و در کنار شهریار بر روی کندۀ بزرگ درختی نشست و گفت:«ببین شهریار، ممکنه من کم سن و سال و بی تجربه باشم؛ ولی تا الان خیلی صبر نشون دادم، گمون نمی کنم اگه دختر دیگه ای بود این قدر تحمل می کرد. من نمی گم تو از مادرت دست بکش... به هیچ وجه! ولی خودت بگو صبر و طاقت یه دختر به سن و سال من چقدره؟! من هم تو رو خیلی دوست دارم. برای منم جداشدن از تو تصور ناپذیره؛ ولی آیا می شه همیشه و در همه حال چنین نیش زبونهایی رو نشنیده گرفت. من چطوری می تونم با مادرت توی یه خونه زندگی کنم؛ ولی با اون قهر باشم، یا دَم ساعت نیش زبونشو تحمل کنم؟ مادرت از من خوشش نمی آد...شهریار خودتم می دونی که مادرت دلش می خواد تو با شیما عروسی کنی...شیما عروسیه که مامانت دوست داره، نه من...»
_بهار، بهار بس کن! اسم این دختره رو پیش من نیار! من از اون واقعاً متنفرم! تو تا حالا باید اینو فهمیده باشی! الان چند ساله که شیما توی خونۀ ما رفت و آمد داره، اگه قرار بود علاقه ای بین ما به وجود بیاد، اومده بود و تا حالا مامان اونو به ناف من بسته بود... ولی من تو رو دوست دارم و بدون تو زندگی برام مفهومی نداره... بهار، خواهش می کنم این یکی دو روزی که اینجا هستیم، دندون روی جیگر بذار، کاری می کنم دیگه شیما رو نبینی و مامان هم با تو کاری نداشته باشه... ازت عاجزانه می خوام این کارو بکنی! قول می دی...
شهریار با دیدن خانم و آقای نادری که دست در دست هم به کنار ساحل می آمدند، حرف خود را قطع کرد و برای هر دو نفرشان دست تکان داد. بهار هم بی درنگ اشکهای خود را پاک کرد، چشمانش را چند بار باز و بسته کرد تا حالت عادی به خود بگیرد.
_این هوا جون می ده برای نامزد بازی! منم با نامزدم اومده م نامزد بازی! بابت این پیشنهاد باید کلی ازت تشکر کنم شهریار جان. در ضمن، سعید خان خیلی اهل حاله!
شهریار دست بهار را گرفت و هر دو بلند شدند. بهار با لبخندی که سعی می کرد طبیعی جلوه کند ، به نسترن خانم گفت:« مامان هوا خیلی عالیه، مگه نه! مثل اون دفعه ایه که با خاله جون اینا اومدیم شمال من توی جنگل گم شدم.»
_آره عزیزم... فرقش اینه که اون دفعه خودت توی جنگل گم شدی، این بار دلت گم شده!
شهریار نگاهی پر تمنا به بهار انداخت و رو به نسترن خانم گفت:«دلش گم نشده، اینجاست، پیش منه، به جاش مال منو گرو ور داشته!»
آقای نادری دست نسترن خانم را گرفت و در حالی که او را می کشید،گفت:«بیا عزیزم، بیا بریم حرفهای خوب خوب بزنیم. بذار اینها هم حرفاشونو بزنن!»
پس از رفتن آن دو بهار کمی آرام شده بود. شهریار به چشمان بهار نگاهی انداخت و گفت:«ازت ممنونم، تو بهترین دختر دنیا هستی! جدایی از تو برای من یعنی مرگ!»
سر میز شام که با چند نوع غذای شمالی و مخلفات تزیین شده بود، همگی شاد به نظر می رسیدند و سعید خان با بذله گویی همه را به خنده انداخته بود. خنده از لبهای بار لحظه ای دور نمی شد؛ اما سوزش آخرین نیش زبانهای محبوبه خانم هنوز شدت داشت و به همین دلیل می کوشید نگاهش به هیچ وجه به او و شیما نیفتد. عمه توران هر بار که از کنار بهار رد می شد، با گفتن کلامی محبت آمیز، قربان صدقه اش می رفت و این از چشمان تیزبین محبوبه خانم دور نمی ماند.
نسترن خانم که از حالت بهار دریافته بود مسئله ای پیش آمده است و آن مسئله بی تردید با محبوبه خانم ارتباط دارد، شب، زمانی که به یکی از اتاقهای طبقۀ بالا که در اختیار خانوادۀ آقای نادری قرار گرفته بود رفتند، پیش از خوابیدن از بهار پرسید:«بهار جون، چیزی پیش اومده؟»
_نه مامان، چیزی نیست.
_راستشو بگو! من دخترمو می شناسم... مادر اگه ندونه توی دل دخترش چی می گذره که مادر نیست.
_نه مامان، چیزی نیست... باور کنین!
_خب، اگه دلت نمی خواد،نگو... می خوای من و پدرت ناراحت نشیم؟ حالا که بابات پایین داره تخته نرد بازی می کنه، حداقل یه ساعتی وقت داریم که بگی توی دلت چی می گذره... اگه تنهایی بار غمت رو بکشی خیلی زود از پا درت می آره... بذار یه کم کمکت کنم. قول می دم واکنشی نشون ندم.
بهار که همیشه حرفهایش را به مادرش می زد، همۀ ماجرا را تعریف کرد و در پایان از نسترن خانم قول گرفت هیچ حرفی نزند تا وقتش برسد.
روز سیزدهم فروردین بدون هیچ نحوستی به پایان رسید و صبح زود روز چهاردهم، همگی با تشکر فراوان از زحمات عمه توران و سعید خان راهی تهران شدند و هر کس به خانۀ خود رفت. درس و تحصیل دوباره شروع شد و بهار و شهریار به امید هر چه زودتر تمام شدن درسشان؛ با جدیت درس خواندند. یک بار نسترن خانم از آقای مرادی، محبوبه خانم و شهریار دعوت کرد به خانه شان بیایند و مهمانی بدون ناراحتی برگزار شد و در مهمانی ای که اوایل خرداد ماه در خانۀ آقای مرادی برگزار شد، دربارۀ روز عقد و عروسی و خرید عروسی گفت و گو کردند. محبوبه خانم خیلی کم حرف می زد؛ اما همچنان رفتاری توأم با فیس و افاده داشت. بهار چنین تصور کرد که گفت و گوی شهریار با مادرش باعث تغییر در رفتار محبوبه خانم شده است.اما تأکید محبوبه خانم بر این بود که در خرید همه چیز نظارت داشته باشد. نسترن خانم و آقای نادری اظهار داشتند که برای شان فرقی نمی کند و به اصطلاح هر گلی بزنند به سر خودشان زده اند و تاریخ عقد و عروسی را برای اواخر شهریور ماه تعیین کردند.
وقتی حرف از مهریه به میان آمد، نسترن خانم و آقای مرادی اظهار ن

دوشنبه 01 مهر 1392 - 20:02
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
ارسال پاسخ



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


پرش به انجمن :